کلهرود KALAHROD

خاطره / غارکلهرود

غار کلهرود

واو !!دیروز (جمعه )عجب روزی بود !عجب جایی بود ! چقدر هیجان داشت ! 

ساعت ۵ صبح راه افتادیم .  

تمام چند روز قبل از این برنامه تمام اس  ام اسهای دریافتیم توصیه ها و آموزش از راه دور این برنامه بود . 

گفته بودن تمرین کنین تو فضای بسته تنفس کنید تا عادت کنید و اونجا با مشکل رو به رو نشین .  

باید دو دست لباس می بردیم .

تو مینی بوس ۱۶ نفر بودیم .۸ تا و  ۸تا .ساعت ۸ رسیدیم پای کوه و تا ۸:۲۰  صبحانه خوردیم و خودمون را آماده کردیم و از کوه رفتیم بالا و رسیدیم به دهنه ی غار کلهرود (نطنز )  .از همون اول هد لامپها را روشن کردیم و وارد شدیم اولش را میشد ایستاده رفت اما بعد از یه صعود کوتاه با طناب و حمایت شدن و رسیدن به بالا همه اش سینه خیز بود .سینه خیزی که جا برای چرخش و نشستن نبود و همه اش را باید  سینه خیز  می رفتی . اولش واسه همه جالب بود اما اونهایی که بار چندموشون بود به این غار می یومدن و می دونستن کجا چه خبره  می دونستن که این اولشه !!!!  

بعضی مسیرها گربه رو بود و می شد چهار دست و پا رفت .بعضی جاها مار رو بود حتی جا نداشتی با دست خودتو بکشی جلو وباید می خزیدی . از یه سوراخهایی خوابیده رد شدیم و رفتیم که شونه مون به زور توش جا می گرفت و با کمک گیره ها ی سقفش خودمون را می کشیدیم جلو  

تمام مسیرم همون طور که اسمش روش بود مسیر گل( gel ) بود !‌بعضی جاها اینقدر گلی بود که فرو می رفتی . سه قسمت از مسیر باید کارگاه می زدیم و با کمک طناب عبور می کردیم .  

لعنتی کفشهای منم کفش صاف بود .دو سه بار سقوط کردم که اگه طناب نبود و حمایت نمی شدم معلوم نبود الان کجا بودم .یه چند بار تصمیم گرفتم کفشهامو در بیارم و پا برهنه بقیه مسیرو برم اما به توصیه بقیه منصرف شدم !اینقدر مسیر طولانی بود و اینقدر جا کم بود که بعضی جاها باید صبر می کردی نفر جلوییت خیلی بره جلو وبعد تو راه بیفتی !
یه جا که یه چاه عمیق بود و فقط جای یه نفر اون طرف ش بود با اون لیزی گل اگه یکم پات سر می خورد سقوط حتمی بود . خیلی مارجانیکا با من بود که لیز نخوردم (تمام مسیر کفشها داشت رو اعصابم ویراژ می داد . و هی با خودم کنتاک   کاشکی  یه کفشه دیگه پوشیده بودم داشتم  ! ) بالاخره بعد از یه عالمه مسیر سخت و مراحل سخت رسیدیم به آخر غار و دریاچه که به علت آهک زیاد نمی شد دست توش کرد . 

ساعت ۱۲:۳۰ رسیدیم دمه دریاچه و نشستیم برای استراحت و عکس گرفتن .اونجا از همه دنیا بی خبر بودیم .هیچ خبر و یا صدایی از روی زمین به ما نمی رسید .  

تو اون ۵ دقیقه ایی که برای حس بیشتر جایی که هستیم هد لامپها را خاموش کردیم و حرف نزدیم و فقط نفس کشیدیم .سوکت مرگ باری را تجربه کردم که گوشم سوت می کشید و تاریکی را تجربه کردم که با اینکه چشمام باز بود اما هیچ چیز جز سیاهی نمی دیدم . یه جورایی با اینکه ۱۶ نفر کنار هم بودیم اما هیچ کس را هم احساس نمی کردی . یه تنهایی و سکوت ترسناک و در عین حال لذت بخش !
بعد از نیم ساعت استراحت دوباره تمام مسیر را باید بر می گشتیم .  

نفر جلویی من شلوارش پاره شده بود  و برای همین ماها رفتیم آخر گروه و جلویی من رفت پشتم  و عقب دار شد (سخت ترین کاره گروه همین عقب دار بودنه  به نظره من البته ).  تو برگشت همه خسته بودن و هی عقب و جلو می افتادیم  . 

یه جا ما آخریها تا اومدیم طنابها را جمع کنیم و به گروه برسیم گم شدیم . اشتباهی از یکی دیگه از دالانها رفتیم . ( اگه پا جلویی و یا نور هدلامپشو نمیدیدی راهو گم می کردی چون پر پیچ و خم بود وگاهی یه سوراخ گربه رو مسیر اصلی بود درست مثله همون جایی که ما گم شدیم ) خلاصه هی فریاد کشیدیم و هی این ور اون ور رفتیم (واسه اینکه همدیگرو گم نکنیم با هم می رفتیم دنباله مسیر ) تا اینکه از یه سوراخ یه دست دیدیم که بال بال می زنه .سرپرست یکی را فرستاده بود عقب ،ما را  پیدامون کنه و به گروه رسیدیم  

همه چی خوب بود و  با اینکه خسته بودیم کلی خندیدیم و گل بازی کردیم و رو لباس و کلاه ایمنی و  صورت هم نقاشی کشیدیم  (البته نقاشی که نه !! گلو پرت می کردیم تو صورت طرف خودش نقش می گرفت !!!!)  

تو آخرای مسیر و آخرین جایی که باید حمایت می کردیم بالاخره کفش من کار دستم داد و از اون بالا سقوط کردم و با دیواره ی نوک تیز برخورد کردم و دردی تجربه کردم جانگداز و آهی کشیدم از سر درد .  از شدت ضربه شونه و کتفم بی حس شد . مارجانیکا را شکر جز چند خراش سطحی اتفاق خاص دیگه ایی نیوفتاده بود ! 

 ساعت ۱۵:۳۰  از غار اومدیم بیرون 

http://chista.blogsky.com//

چیستا

نویسنده : کلهرودی : ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
Comments نظرات () لینک دائم