کلهرود KALAHROD

 

 

 

 

 

 

 

شهيد سيد سهراب اخلاقي كلهرودي 

 

 

سال سوم دبيري رياضي

 

 

محل شهادت : شلمچه

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم
سيد سهراب در سال 1343 در تهران متولد شد. محروميت ها و مشكلات قشر مستضعف جامعه، روح سرشار از محبت و انساني او را به كمك و دلسوزي نسبت به ديگران به ويژه محرومين وا مي داشت . از كودكي علاقة شديدي به امور ديني داشت و تكاليف مذهبي خود را از همان زمان انجام مي داد. سيد به خط و نقاشي علاقة داشت و مسئوليت تبليغات مسجد شفا به عهدة او بود. اكنون آثار هنري او باقي مانده است. در خط و نقاشي سرآمد ديگران و موجب حيرت و تحسين آموزگارانش بود تا جايي كه مسئوليت تبليغات مس
جد شفا بر وي محول شد. با اعتقاد و علاقة كامل به انقلاب ،شب و روز در زمينة امور تبليغي كوشش مي كرد .
 در دبيرستان امور تبليغي انجمن اسلامي دانش آموزي را به عهده داشت. در سال 1361 با يكي از دوستانش تصميم مي گيرد به جبهه برود و در عمليات مسلم بن عقيل شركت كنند ولي موفق نشدند. بدين احاظ چند روزي به مشهد مقدس مي روند و امام رضا (ع) را شفيع حاجت خود قرار دادند. مدتي به عنوان بسيجي در مسحد شفا و گشت  ثارا
شركت مي كردند .
سيد با خط زيبا به سخنان امام و شعار ها را روي ديوارها مي نوشت. تصميم گرفتند به جبهه بروند. در لشكر سيد الشهدا كه تازه تأسيس بود وارد شدند و به گردان زهير پيوشتند. آن شب، شب عاشقان بيدار دل بود. در راز و نياز هايشان زيارت كربلا يا شهادت را مي خواستند. با اصرار، فعاليت خود را در واحد مخابرات آغاز كردند .در عمليات والفجر مقدماتي به عنوان گردان پدافندي شركت كردند.
 شب عمليات رسيد،
يكي از رزمنده ها (محسني پور) جعبة شيريني اي با خودش آورده و به عنوان شيريني شهادت خودش پخش كرد.ساعت يك بعد از نيمه شب در خط اول با دشمن درگير شده، محسني پور و چند نفر ديگر براي خاموش كردن يك دوشكا، داوطلبانه پيش رفتند و به شهادت رسيدند.
به تهران برگشته و پس از 2 ماه ، عازم جبهه هاي غرب شدند و در عمليات والفجر 2 شركت كردند.
سيّد از ناحيه صورت جراحتي برداشت ولي رزم خود را ادامه مي داد و عقب نمي آمد تا اينكه موج انفحار او را گرفت و با وضعيت نامساعد بدني در تداركات بود. پس از مجروحيت همرزمش به تهران مي آيد.
در سال 1362 وارد دانشگاه مي شود و يك سال بعد ازدواج مي كند. در سال 1364 دست از همه چيز شسته به جبهه مي رود. اومعتقد بود كه اكنون بزرگ ترين مسأله اجتماعي ، جنگ است كه حتي بر تحصيل مقدم مي باشد ولي نبايد سنگر علم و دانش را هم يكباره رها كرد. ضمن شركت در جبهه به تحصيل خود نيز ادامه مي دهد. در منطقه پدافندي مهران در واحد ديده باني تيپ ذوالفقار فعاليت مي كند.
در فروردين 1365 در عمليات والفجر و آزاد سازي فاو از ناحيه شكم مجروح مي شود و پس از بهبودي به جبهه بر مي گردد. در اين زمان خداوند براي او دختري به يادگار مي گذارد . او از اين پيشامد خيلي خوشحال شد و به تهران آمد ولي اين چيزها مانع او نشد.
شوق زيارت كربلاي حسيني و نيل به پيروزي نهايي خاصه در شرايطي كه پيشرفت هاي چشمگيري در جبهه
حاصل شده بود به جبهه برگشت در تيرماه 1365 در واحد ديده باني عمليات كربلاي 1 شركت مي كند. در عمليات 5 ديده بان در خط شلمچه و مسئول كنترل ديدگاه هاي خط بود و در اسفند 1365 هنگامي كه از يكي از ديدگاه ها با موتور عازم ديدگاه ديگر بود ((فرياد يا زهراي او به گوش رسيد، پهلويش دريده شد)) و در خون خود غلطيد. در آن آخرين لحظات احساس درد نمي كرد . گويا با مادرش زهرا سر سيّد را به دامن گرفته و مولايش حسين را مي ديد و هي گفت: ((مادرم، مولايم، به عهدم وفا كردم.)) و به شهادت رسيد..

راز و نياز شهيد با معبودش: خداوندا، اي كه در لحظه حيات و در هستي من شوق لقاي تو موج مي زند، اي معبودمن! اي كه همه چيز تو هستي و ما هيچ هم نيستيم. اي كه وجودي براي خود غير از سايه وجود تو نمي بينم.
اي شهيد و شاهد ما !
اي كه همة لحظات حيات را در آغوش پر محبت و نعم روز افزون تو گذرانده ايم .
اي كه هر گاه كه تو را خوانده ايم، شنيده اي ، اي كه هر گاه به تو روي آورده ايم با دست تهي باز نگشته ايم. وجودي بس تاچيز و بي ارزش و وجودي وابسته به هستي والاي تو در وجود خود را به معرفي بيعي قرار داده است كه در آن با تو اي بي نهايت مطلق معامله مي كند، در اين معامله هستي مي گيري و نيستي از دست مي دهد ، هيچي كه همه مي شود و تنها در اين معامله تو هستي كه بايد بپذيري. زيرا اگر چه رحمت و عنايت تو شامل و كامل و بي كران است ولي اينطور نيست ، باري از گناه با خود آورده است، باري از معصيت ها و خطاها و ظلمهاي بر نفس و بر غير، خدايا اين نيست را در ضيافت نفوس مطمئنه راه بده و در جنّت خود در كنار ديگراني كه به هستي تو متصل شده اند، همچنانكه تا كنون از نعم خود متنّعم داشته اي قرار و آرام بده.
خدايا! اي كه در اول روز پيمان وفاداري گرفتي؛ اينك در آخرين روز حيات دنياي با شرمساري پيمان شكني بر درخانة تو آمده ايم، با ما چه مي خواهي بكني؟ ما همان گناهكاراني هستيم كه نظارت تو را بر اعمالمان ناديده گرفتيم.الها! هم اينك اين تويي كه بازاز تو انتظار رحمت و بخشش مي رود و اين تويي كه بارها بخشيده اي؛ پس اين بار هم بر ما ببخس. خدايا! از درد رحمت تو تا كنون نوميد برنگشته ايم؛ اينك نيز نوميدمان نكن، خدايا ! از شكر نعمتهاي تو قاصريم و از عذر گناهان خودنيز؛ پس تو كه براي شكر نكردن بر نعمتهايت سخت نمي گيري، بر عذر گناهان ما نيز سخت نگير؛ بر ما ببخش كه جز تو كسي را نداريم كه از او طلب عفو و بخشش كنيم. خدايا! دانم كه براي رسيدن به تو بايد از خود گذشت، پس از توطلب توفيق گذاشتن از خود و رسيدن به تو را مي كنم ولي خدايا مي دانم و تو نيز مي داني كه گذشتي در كار نيست زيرا خودي وجود ندارد كه از آن بگذريم. خدايا! عاقبت همه ما را ختم به خير قرار بده. خدايا! ظهور امام زمان را هر چه زودتر و نزديك تر بگردان. خدايا ! بر من بندة ذليل و حقيرت ببخشاي كه من جز تو كسي را ندازم.
خدايا ! به اشك مادران شهيد داده و به خون پاك همة شهدا و به خاك خونين شهر و هزيزه و كرخه و شوش و دشت عباس و به كربلا و قدس و كعبه، مرگم را شهادت در راه خودت قرار بده  و با جدّم حسين(ع) و پيامبر اسلام و ائمه اطهار(ع) محشورم بگردان و شفاعت آنها را نصيب من كن.
خدايا! در آخرين لحظة زندگي ام مهديم را بر چشمان گناه آلود و اشكبارم بنما، تا آز آن حضرت بخواهم كه شفاعتم را كند و با ديدار آن حضرت با خيالي آسوده جان بدهم و ديدار علي را در لحظة جان دادن نصيبم كن و توفيق نوشيدن آب كوثر از دست مبارك رسول گرامي را به من عنايت فرما و بالاتر از همة اينها خشنودي و رضايت را شامل حال من بگردان
.

                                                 آمين يا رب العالمين64/4/13



از يادداشت هاي شهيد سيّد دربارة پسر عمه و همرزمش شهيد محسني پور

آنان رفتند و در جوار رحمت حق آسوده خفتند. آنها عشق بودند و در عشق يار فنا شدند. در تاريخ بشري هميشه انسان نقاط روشني را ملاحظه مي كند كه اين نقاط روشن را افرادي به وجود آورده اند كه هر يك به صورتي نقشي در به  و جود آورده اند كه هر يك به صورتي نقشي در به وجود آوردن گوشه از تاريخ يا يك به صورتي نقشي در به وجود آوردن گوشه اي از تاريخ يا يك انقلاب و يا يك انقلاب و يا تحولي در تاريخ داشته اند و نيز كساني در تاريخ با اعمال خود تاريكي و ظلمت را براي انسانها به ارمغان آورده اند. اين افراد كساني چون فرعون و نمرود و ديگر ظالمان بودند كه مظلومين را به زير ضربات ظلم وستم خود خرد كردند و و آنها را به سوي بردگي و جهالت كشانيدند اما در چنين شرايطي افرادي چون ستاره اي در شبستان تاريك ظلم ظالمان درخشنده و با نور خود چشمان خونبار مظلومان را اميدي تازه بخشيده اند كساني همانند پيامبران و بخصوص پيامبر عظيم الشأن اسلام و ائمه اطهار عليهم السلام .
اما گذشت زمان و از دست دادن اين خورشيدهاي جهان افروز بار ديگر سبب مي شد كه اوراق تاريخ، از ظلمها و جورها سياه شود. اما باز ديگراني در ادامة راه انبياء و امامان و پيرزي از هدايت ها و توصيه ها و
.
ايشان كه همچون چراغي روشن آنها را هدايت راهنمايي مي كرد بر عليه ظلم و ستم شوريدند و در تاريكي ظلمي كه اربابان جابر به وجود آورده بودند چندي درخشيدند و برخي اين درخشش را ابدي كردند و خود را چراغي فرا راه مستضعفان جامعه قرار دادند و هنوز هم اين حمله و شورش آنها ادامه دارد و آنها شهيدان بودند و آن وسيله نيز شهادت.
شهيدان كه با منطق عاشقانه، منطقي كه مخصوص به خودشان است و همه كس آن را درك نمي كند به خدايشان پيوستند. شهيدي از اين خيل عظيم شهدا كه سرور سالارسان حسين بن علي(ع) است مرتضي محسني پور بود.او انساني پاك و مخلص بود، رفتارش اسلامي و برخورد او با مسائل مختلف براي ما درس ايمان و ايثار بود. چيزي كه توجه همه را بيشتر به سوي او جلب مي كرد نمازهاي او بود كه با توجه كامل و در حال زاري نماز مي خواند . خدا خود بهتر مي داند كه او در نمازهايش با خدا چه مي گفت كه اينطور عشق به خود را جايگزين علايق دنيوي كرده بود.
 هر لحظه اش خاطره اي به يادماندني براي من دارد تا اينكه شب قبل از عمليات فرا رسيد و او بسيار خوشحال بود مي گفت و مي خنديد. خاطره جالبي كه در آن موقع دارم آن است كه يكي از برادران كه با ما بود گفت: (( خوب حال كه مي خواهيد برويد، آن كسي كه قرار است شهيد بشود بيايد جلو تا من صورت او را ببوسم.)) جالب اينجاست كه او تنها و اولين كسي را كه براي اين كار انتخاب كرد شهيد محسني پور بود خلاصه به منطقه و قرارگاه تاكتيكي رفتيم. شب موعود فرا رسيد. شب وصل او و خيلي ديگر از شهيدان، شب وفاق به  عهدي كه  باحسين(ع
) و ديگر شهيدان بسته بودند.
 مدتي راهپيمايي كرديم كه سه الي چهار ساعت طول كشيد چند بار براي استراحت ايستاده ايم. در اين استراحت ها در حالي كه همه در فكر و نگران بودند، كسي كه خوشحال بود و شوخي مي كرد محسني پور بود . در آن موقعيت كه ما در پشت سر عراقي ها و در واقع ميان آنها بوديم و هر لحظه امكان او رفتن و خلاصه شكست خوردن بود او با شوخي و خنده به ما كمپوت و شيريني تعارف مي كرد.
 گويا مي خواست شيريني شهادتش را با دست خود به ما بدهد. خلاصه بعد از مدتي به محل مشخص شده رسيديم و ما آماده و گوش به فرمان ايستاديم تا اينكه بي سيم رمز مقدس (( يا ا
يا ا)) را براي ما مخابره كرد. با دستور فرمانده گردان حمله را آغاز كرديم مدتي در زير آتش جلو رفتيم ديديم يكي از سنگرها تير بار دشمن شديداً كار مي كند و به طرف آن حركت كردند و ما آنجا از هم جدا شديم بعد از اينكه صداي انفجاري در اثر پرتاب نارنجك به درون سنگر دشمن آن تيربار را از كار انداخت و آن كافر بعثيتوسط يكي از همان چند نفر كشته شد فهميديم كه قبل از اينكه موفق به انداختن نارنجك شوند آن كافر توانسته بود به طرف آنها تيراندازي كند كه در اثر آن تيري به اين برادر شهيدمان اصابت كرد. حمله دشمن كماكان ادامه داشت و دشمن در حال حاضر فرار يا تسليم شدن بود تا اينكه سرانجام مواضع مشخص شده به تصرف رزمندگان اسلام در آمد اما مرتضي شهيد شده بود وقتي بالاي سرش رفتيم دستانش بازو لبخندي بر لب داشت.
 گويي آغوشش را براي مولايش مهدي (عج) گشوده بود آري آنها رفتند و در جوار رحمت حق آسوده خفتند.

 

سخنراني شهيد سيد سهراب كلهرودي در مسجد شفا به مناسبت نيمه شعبان
بسم ا الرحمن رحيم. السلام علي الهدي اللهم صل و سلم و زد و بارك علي صاحب ، ادرفقيه النبويه و الصولت الحيدريه و العصمه العاصيه و العلم الحسينه و الشجاعه الحسينيه و العباده السجاديه و المعاصر الباقريه و الاثار الجعفريه و العلوم الكاظميه و الميبه العسگريه و الغيب الهّيه.

و اينك جشني ديگر به نام تو و با ياد تو بر پا مي گردد در حالي كه تو همچنان در غيبت و ما در هجران و دفتر نيز باقي است.
كلمات اشك جوشان و زبان خروشان و صفحه تاريخ در پيش و منتظران در جهاد و قلم و شمشير همچنان درگير . اي فرياد رسواگر ظالمان! اي خورشيد عدالت! اي انقلاب گر پيروز! اي ياور مستضعفان! مستضعفان در بند، بندهاي طولاني به دراز،اي هزاران قرن! قرنهاي سياه كه سياه بختي آنها با سرخي خونشان كتيبه هاي تاريخ را آذين بستند و گواه مظلوميتشان گشته و فريادهاي مظلومانه آنان هر كدام به نحوي انتظار ظهورت را در بلنداي تاريخ به طنين مي اندازد اما نه انتظار همراه سكوت به بلكه فريا اعتراض عليه هر چه ظلم و استكبار كه اعتراض و حركت فلسفه تشيع است، شيعه يعني پيروان معصومي كه همه خودشان را در راه عقيده دادند يعني كه شهيد شدند، پدران مظلوم و منتظر ما به فرزندان خويش گفتند، باشد اگر صبح و يادهاي ما را دادرسي نبود ولي شما از پاي ننشينند و هر روز صبح اميد طلوع خورشيد مغرب را در دلهايتان قوي تر كنيد و دل را از پرتو تولاي آن مهر درخشان برافروزيد و دل به طلب يار سپاريد.
 نكند نا اميد شويد كه او خود فرموده : 00 ما هرگز در رعايت حال شما كوتاهي نخواهيم كرد و يادتان را به دست فراموشي نخواهيم سپرد راستي فرزندانم وقتي كه امامتان آمد به او بگوييد پدرانمان در فراغت خيلي افسرده شدند و در هجران تو سوختند سلام ما را به او برسانيد. يك بار در چشمان پر فروغش خيره شويد و به جاي پدرانتان بگوييد: السلام عليك يا بقيه ا
و اگر شما نيز به پايان زندگي رسيد و او نيامد همين ها كه گفتيم به فرزندانتان و آنها نيز به فرزندانشان. اما نه خدايا! اجازه ام ده .
خدايا! خدايا! اجازه اش فرما. ما كوله بار تاريك ظلم و هجران بر دوش نهاده در اين هامون بي كران تاريخ راه مي سپاريم . نور او نشان سر منزل تورا مي جوييم اي خورشيد، از تابيدن دريغ نورز، اي نجم ثابت. اي امام عصر! اگر با مظلومان طعم مظلوميت را چشيديم . خوب مي فهميم كه تو از همه مظلوم تري . چرا كه در اين زمان كه ظلم در جهان چون غولي همه جا چنگال در افكنده و تو ملل مظلوم را مي بيني كه در افغانستان چگونه زير چكمه هاي سرخ كرملين له مي شوند و شيعيان جنوب لبنان در تبعيدگاه هاي تأديبي صهيونيست ها ، اين دشمنان اسلام دسته دسته قتل عام مي شوند و چگونه ظلم جهان را فرا گرفته و تو مي بيني و هر كجا كه ظلمي باشد بر آن آگاهي ظلمي را كه ديدي درياي قلب رئوفت طوفاني مي شود. اما سخن نمي توان گفت غير از آن كه نظاره گر باشي آخر هنوز، آخر هنوز اجازه ظهورت نيامده است. اين است كه تو را مظلوم خطاب كردند و چه داريم كه ثبات انتظارمان را بر جهانيان روشن كند.
اي وارث حسين، باغستان سرخ انتظار را جوانان عاشقت تزيين و نگهباني مي كنند. مسير استقبال ظهورت را با لاله هاي شهادت گل باران نموده اند و براي پذيرايي ظهورت محاسن تازه روييدة خود را خون فضاب مي نمايند. آخر اينان منتظران ظهورت بودند كه در مقابل تمامي كفر با شمشيرهاي آموخته و سينه هاي ستبر چكمه به با فرياد(( ادركنا يا صاحب الزمان )) را سر مي دادند و مظلومانه به دور از امامت آشكار تو در عمليات ها پيروزمندانه خود صورتهاي گرم و عرق كرده خود را بر خاك نهاده و خون گرمشان نداي (( يا مهدي)) آنان را گرم تر نموده و در لحظات آخر به شوق لقاي تو با نگاهشان هر سو تو را جستجو مي كنند. به اميد آن كه تو بيايي و سرشان را به دامن گيري و اكنون اي شيعيان منتظر! اي شيعيان منتظر! فلسفه انتظار انتظار را بر گوش خود حلقه كنيد. اي مهدي! وارث تمام انبياء! و اي نگهبان خون شهدا! امشب و همه شب دست هايمان را آماده كرده به سويت دراز نموده با تو عهده مي بنديم و تجديد بيعت مي كنيم. بيعتي تازه و محكم و ناگسستني كه استوار، بيعتي به سرخي خون شهداء و به گواهي صدها شهيد گمنام كه غريبانه در بيابانهاي شيعه خانه تو، ايران آرميدند. اي فردا صبح، صبح ميلاد تو آمده و جان بر كف قسم ياد مي كنيم تا آخرين لحظة عمرمان در انتظار ظهورت نه سلاح بر زمين گذاريم و نه سنگر مساجد را خالي كنيم و نه از اطاعت پير جماران دست برداريم، همگي راغب دولت كريمانه ات كه اسلام را عزت و بزرگي بخشد و نقاق و كفر را فرود آورده و نابود كند ، همراه با دعاها و گريه هاي شبانه رهبر عزيزمان (( خميني كبير )) فرجت را طلب كنيم .
بار خدايا ! بار خدايا! با ظهورش پيامبرت را خشنود و چشم و دل پدران و مادران شهيد داده را روشن گردان و سنگينيِ مسئوليت را از دوش رهبرمان بردار و اينك هم، رو به قبله دست به دعا بر مي داريم و فرجش را از تو مي طلبم.

حديث عشق
من عاشقم، عاشق عشق، عاشق خالق هستي ، عاشق عاشقان خسته، عاشق طبيعت،عاشق وجود، عاشق انسان ، عاشق دوست اما او كيست، نمي دانم، احساس ميكنم در قلبخ به شدت قشق وجود دارد. اما چه بايد كرد؟ آه نمي دانم. . عشقم مي خواهد كه وجود خود را وقف كس كند . آماده است تا خود را به پاي او بريزد. اما من عاشق هستم. عاشق همدمي كه در تنهايي مرا مي شنود. عاشق او كه مرا مي فهمد و درك مي كند عاشق او كه هيچ كس جز او به جرفم گوش نمي دهد . اصلاً نه. او خود مي داند كه حرفم چيست. او هم گوش نمي دهد، مي شنود. حس مي كند من عاشقم. من ديگر چيزي ندازم كه نثار مقدمش كنم اگر او بيايد عشق من در دلم فوران مي كند، شايد انتظار گلوله اي را مي كشد تا همراه با فوران خون خود را به فرياد برساند. صدايي زيباست، صداي فوران خون يك عاشق. زيرا كه در تك تك گلبول هاي خويش عشق نمايان است چقدر دوستش دارم آن كسي كه عشق را آفريد و قلبم را مالاما ل از آن كرد خوشابه حالم كه دلي درد آلود دارم. گوش كن آهسته . صدايي مي رسد. و چه ترنم زيبايي، پيك دوست است. اگر چه كس ديگري به ظاهر او را فرستاده . اما من مي دانم كه از جانب اوست. آه ، آمد چقدر از پيام يارم بر افروخته و سرخ است صورتش داغ است. او آمده تا فوران عشقم را قرياد زند. آري هو اوست . خودش است . رسيد. بگو اما سريع بگو. هر چه مي تواني زودتر پيامش را بگو. آه خدا! شنيدم! شنيدم كه او گفته كه تو مرا بگويي. اما من! چگونه مرا پذيرفت؟ آه مرا ببينيد او مرا مي خواهد و من اينجا با خود سئوال و جواب مي كنم. آري شنيدم. شنيدم كه در فريادت، در فوران خونم در چكه چكه ريختن خونم بر زمين، پيامش را به من گفتي. آري. او گفته بيا.
نوشته ديگر شهيد در جبهه
بسم ا الرحمن الرحيم. شب بود، آسمان ابري بر غمزدگي محيط مي افزود. در آسمان ستاره اي ديده نمي شد گروهي در تاريكي شب در حال راه پيمودن بودند. بياباني بود وسيع و خشك. به آرامي و همراه با سكوت افرادي سلاح به دست در يك ستون به دنبال همديگر حركت مي كردند. صدايي نه چندان بلند. هر چند گاهي از قرار گرقتن پاهاي افراد گروه روي خارها ايحاد مي شد و هر چند دقيقه گلوله اي منور، آسمان را روشن و گروه را زمين گير مي ساخت . در روشنايي كم سوي گلوله منور چهره هاي جوان و بعضاً نوجوان افراد گروه ديده مي شد. پس از خاموش شدن منور فردي كه به فاصله كمي جلوي گروه حركت مي كرد به آرامي گفت. حركت در تاريكي شب از دور خط دشمن به صورت خاكريز بلندي كه سياه تر و تاريك تر از محيط اطرافش بود ديده مي شد . افراد كم كم به خاكريز نزديك مي شدند و پس از گذاشتن از ميدان ميني كه توسط دو نفر معبر زده شده بود كنار خاكريز به صورت رديفي كنار هم نشستند. فرمانده همان شخص كه دستور حركت مي داد در كنار بي سيم چي منتظر بود. زمان حمله مي شدند. يكي اسلحه اش را بازرسي مي كرد. ديگري قمقمه اش را در مي آورد و مقداري آب خورد. ديگري زير لب دعا مي خواند. از دورها صداي گلوله هاي خمپاره و تير بارها كه بي هدف شليك مي شد به گوش مي رسيد. ناگهان گلولة منوري روشن شد. با روشن شدن گلوله همه افراد به زمين چسبيدند. در بين چهره هاي كه در روشنايي منور ديده مي شد چهرة جواني كه به گلولة منور نگاه مي كرد جلب توجه مي كرد چهره اي نوراني و پاك داشت. از چهره اش پيدا بود 21 يا 22 سال دارد چشمهايش كمي فرمز شده بود به پيشاپيش پيشاني بندي بود كه روي آن نوشته بود (( يا ابا عبدا )) منور خاموش شد او رويش را برگرداند و به اسلحه اش خيره شد. افكار مختلفي ذهنش را به خود مشغول مي داشت به ياد خانه افتاد. به مادر و پدرش سپس به همسرش فكر كرد و به بچه اي كه در راه داشت. اخمهايش در هم رفت و اين افكار را از ذهنش دور كرد. با خود انديشيد پس كي فرمان حمله را مي دهند. مدت ها بود كه منتظر بود همه رزمندگان منتظر تا اينكه آن شب حركت كرده بودند و حالا او آنجا بود. پاي خاكريز دشمن با خود فكر كرد الان آنها دارند چكار مي كنند و فكر كرد در اين موقع اگر در پادگان بوديم بچه ها مشغول خواندن نماز شب بودند. به اطراف نگاه مي كرد و در تاريكي چشمش را روي فرمانده متمركز كرد او هم منتظر بود. با عجله خاك جلوش را كمي صاف كرد و بعد تيمم كرد كمي به طرف چپ چرخيد و ابتدا به آسمان نگاه كرد اما آسمان ابري بود از چيبش قبله نماي كوچكي را بيرون آورد و روي زمين گذاشت و خودش را با جهتي كه عقربه قبله نما نشان مي داد ميزان كرد سپس قبله نما را در جيب گذاشت و از جيب پيراهنش جانمازي كوچك را كه مهري داخل آن بود بيرون آورد و روي زمين پهن كرد. همانطور كه نشسبه بود دستهايش بالا رفت و آرام گفت: ا اكبر. صداي رگبار گلوله هاي تيربار دشمن سكوت را و گلوله هاي سرخش تاريكي شب را شكافت. فرمانده آرام گوشي بي سيم را از بي سيم چي گرفت و در گوشي بي سيم گفت: علي ،علي ، محمد، صدايي آرام از داخل گوشي پاسخ داد. محمد علي به گوشم. فرمانده گفت: علي جان ! حسين به گوش است صدايي آرام در گوشي گفت: بله بله به گوش است فرمانده پرسيد؟ علي جان اين مورد 4-12 و در حالي كه روي كاغذي نگاه مي كرد پس از مكث كوتاهي ادامه داد: 2-5 شده صدا پاسخ داد هنوز نه ولي هر وقت شد به شما اطلاع مي دهم. فرمانده گفت: بله بله مفهوم شد.خيلي ممنون.موفق باشيد. از آن طرف پاسخ داده شد بله ، شما هم موفق باشيد و سپس فرمانده گوشي را به دست بي سيم چي داد و با حالت نگراني به اطراف و سپس به افراد تحت مسئوليتش نگاهي كرد. آن جوان نمازس را تمام كرده بود و داشت زير لب ذكر مي گفت. منور ذيگري ناگهان آسمان را روشن كرد. همه روي زمين خوابيدند.، چهرة جوان بار ديگر در نور قابل رويت شد. صورتش خيس بود و فطراتي از اشك در لابلاي موهاي ريش او برق مي زد. پس از چند لحظه كه منور خاموش شد جوان صورتش را برگرداند و باز در فكر فرو رفت. صداي ارام بي سيم ناگهان همه را به خود آورد .محمدمحمد علي بي سيم چي فوراًكفت:علي محمد به گوشم .صدايي كه از هيجان مي لرزيد از گوشي گفت :يا ا..يا ا.. يا ا.. به نام خدا حمله را آغازكنيد.فرمانده كه صدا را شنيده بود بلند شد و با اشاره به همه فرمان برخاستن داد و همه بلند شدند و پس از چند لحظه كه تجهيزات خود را درست كردند آماده ايستادند وسپس با اشاره فرمانده آرام خود را به حالت سينه خيز بر سر خاكريز رساندند فرمانده همه را واداشت كه با صداي بلند و فرياد ا اكبر و با شليك گلوله به طرف دشمن حمله كردند و شروع  كردند به دويدن به طرف سنگرها و استحكامات دشمن. پس از چند لحظه كه دشمن غافلگير شده به خود آمد، صداي رگبار مسلسل هاي دشمن از رو برو بلند شد. جوان در حال دويدن و شليك كردن بود با خود چيزي زير لب مي گفت :يا ا يا ا يا ا پس كجاست ؟قاصد تو كدام است؟ كجاست؟ نمي دانم كه اين بار تو او را مي فرستي براي من! روبرويش آتش شليك تير باري را ديد كه به طرف او شليك مي كرد. رگبار گلوله هايش به آن طرف فرستاد . خدايا! خدايا! زير لب زمزمه مي كرد خدايا! پساو كجاست تا پيام تو را به من رساند. ناگهان ديد كه در طرفي ديگر شليك تيربار ديگري را كه به سوي او بود در يك لحظه خون به مغزش دويد. آرام گفت : آمده آه! و بر زمين افتاد. ديگران هنوز مي دويدند از كنار او مي گذشتند. روي زمين غلطيد و رويش را به آسمان كرد. ابرها رفته بودند ستاره ها مي درخشيدند. آرام زير لب گفت:آه ! خدايا! پيام تو را به من رساند. شنيدم. شنيدم! پيامت را، آه تو گفته اي بيا . آسمان صاف بود . بوي خون و باروت فضا را پر كرده بود صداي رگبار گلوله ها و انفجار و نارنجك ها و خمپاره ها به گوش مي رسيد. در افق سپيد ، صبح در حال بالا آمدن بود. در گوشه اي از آسمان ستاره اي كه درخشيد پر نور تر شد . خاموش نشد. پر نورتر شد.
 
قطعه شعري بر مزار فرزند شهيد مظلوم سيد سهراب اخلاقي

 

 به خاك اندر گلي پر پر غنود                      شهيدي غرقه خون پيكر غنود

 نديد از هستي او يك دم نفيسي                 درخت هستيش بي بر غنود
 طلوعش محفلي را كرد روشن                      به مغرب حال آن اختر غنود
 دلي پر آرزو و شور و پر درد                              دگر مانند خاكستر غنود

 سري كان در ميان پرنيان بود                       به روي خاك بي بستر غنود

 شده با رمز يا زهرا شهيد او                           به نام دخت پيغمبر غنود

 چنان زهرا اطهر جده خود                             شكسته پهلو و پيكر غنود

 براي حفظ دين و ميهن خود                               به راه رزم با كافر غنود

 تمام عمر را بودي مبارز                                كنون چون مالك اشتر غنود

 به ياد كربلا و تر بت او                         بسي عشق حسين در سر غنود

 بلي راهش همان راه حسين است            به خون همچون علي اكبر غنود

 زداغش مادر  بيچارةاو                                 شده بيمار و در بستر غنود

 سرشك از ديدگاه بارد چو باران                         به دور از نا لة مادر غنود

 همه و استيدا گويند و سهراب                      كنون بي يار و بي ياور غنود

 به زير خاك تير ه گشت پنهان                          چو كودك در بر مادر غنود

 به لطفش گير در بر زمين تو!                          كه در تا تو آن افسر غنود

 برويان گل به هنگام بهاران                       به قبرش گل و تو را در بر غنود

 

 

 

 

 

نویسنده : کلهرودی : ٥:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۱
Comments نظرات () لینک دائم